
سلام
میخواستم بگم این وبلاگ به دلایلی اپ نمیشه
ممنون از همه دوستانی من رو در این مدت همراهی کردن و با نظراتشون باعث
بهتر شدن این وبلاگ شدن
با تشکر از همتون 
شاهو(پسر تنهای شب)
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:47  توسط shahoo
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:16  توسط shahoo
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:12  توسط shahoo
|
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام , آرام
مي گذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم كدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا مغلوب ديرينم ؟
بگذرم گر از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم
از دوست داشتن گفتم ازمن بيزار شدي . ازعشق گفتم از من متنفر شدي . از ماندن گفتم ازمن دور شدي تو اي دوست بيا به من بياموز چگونه دوست داشتن را . بياموز معني عشق را وهميشه دركنارم بمان
نيمه شب صورتم را به خدا خواهم كرد
ازخدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد
تا جان دارم و درسينه نفس
به تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد
هر لحظه هر كجا
نگاهم تو را جستجو مي كند
ثانيه ها را براي ديدن تو مي شمارم
قلب من در كنار قلب تو مي تبت
روح من تو را صدامي زند
من تو را مي خواهم
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 18:34  توسط shahoo
|
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
می نويسم آری من می نويسم
از عشق برايت حرف می زنم
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم!
پسر تنهای شب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:50  توسط shahoo
|
اون چقدر ساده ازم بريد ورفت وانمود كرد كه من و نديد ورفت همه گفتن اون ازت بي خبره به خدا گريه هام وشنيد ورفت كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت
از من بريده ای و صدايم نمی کنی چون درد در منی و رهايم نمی کنی گم گشته ام ميان تماشای چشم تو از اين جنون تلخ جدايم نمی کنی هر شب چو باد می وزم از داغ ياد تو آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمی کنی من آخرين پرنده گم کرده لانه ام در آسمان خويش هوايم نمی کنی امشب ميان کوچه تو را جار می زنم اما تو باز رو به صدايم نمی کنی
تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي با دلي كه از عشق تو سرشار است در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي و ميدانم كه تو رفتي و من ماندم بدون تو
عشقي كه نثار ره تو كردم در سينه ديگري نخواهي يافت زان بوسه كه بر لبانت افشاندم شورنده تر اذري نخواهي يافت..
برام دعا كنيد
پسر تنهاي شب  |
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:57  توسط shahoo
|
|
|
من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درداشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم اغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم ازاد باش ارزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را
دل به دست ديگران دادن قطعا ديوانگيست من پشيمانم ولي خود كرده را تدبير نيست؟؟!!
من به ديدار كسی دل شادم، كه در اين ويرانی به دل غم زده ام سر بزند و در انديشه همراهی من ، راه برود
آرزومند آرزوهايتان
پسر تنهاي شب |
|
| | |
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 18:41  توسط shahoo
|
|
شايد آنروز كه نقاش خيال روي پيشاني ما نقش كابوس زمان را مي ريخت رنگ مهتاب نبود رنگ شب بود و سكوت كه گره هاي ترك خورده ي عشق روي تابوت زمان نقش شدند نتوانستم من باز كنم چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي رنگ تقصير نداشت دست خلاق هنر مند جهان قصه ي ما را با هم روي يك بوم كشيد
چندروزي است كه تنهابه تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشابه تومي انديشم چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم
پسر تنهای شب
| |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16:54  توسط shahoo
|
 |
|
امروز شنيدم كه رفته ائ و دلم باز شكست و تنم باز گريست و نگاهم پي ياري گم شد من چه تلخم امروز!!!
دلم پرپر مي زند كه نيايي كه نبينمت و تو نمي داني چقدر صبورم و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند واي بر من بي تو واي بر توي ندانسته بي من
افسوس در تنهايی شکفتم در تاريکی نهفتم با سايه سخن گفتم با عشق به خواب رفتم از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم حال خاکستری سردم پاييزی و بی برگم از تو خبری افسوس
بزرگترين آرزوي من برآورده شدن كوچكترين آرزوي توست؟؟؟؟
پسر تنهاي شب |
| |
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 8:46  توسط shahoo
|
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 8:23  توسط shahoo
|
روزي كه دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردي كه نرو
روزي كه دلت به ديگري مايل شد كفشان مرا جفت نمودي كه برو
تو چه ساده ای و من ، چه سخت تو پرنده ای و من ، درخت. آسمان همیشه مال توست ابر، زیر بال توست من ، ولی همیشه گیر کرده ام. تو به موقع می رسی و من، سال هاست دیر کرده ام.
براي تو نوشتم كه بيايي و بخواني اما نه تو و نه هيچكس نخواهد دانست كه من براي تو نوشتم و همچنان شعرم ناخوانده باقي خواهد ماند اما من باز هم براي تو خواهم نوشت
پسر تنهای شب |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:15  توسط shahoo
|
|
مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم...
اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
مي خواهم با تو گريه كنم
... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم.
دائم برای دیدن هم دیر می کنیم
وقت قرارها همه تأخیر می کنیم
اول برای عشق همه تند می دویم
اما اواسطش همه گیر می کنیم |
|
پسر تنهای شب
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:30  توسط shahoo
|
در تکاپوی ذهن و وجودم جویای کسی بودم که مرا بفهمد
وکاوشگر زمانی بودم که دراغوش پر از مهرش ارام گیرم
نیازم را پاسخ گوید و زیباترین عشقهای عالم هستی را برایم به ارمغان بیاورد
امروز و هر روز با مهر به سراغت میایم،ای گل همیشه بهاری من
امروز هم مانند دیروز،اما امید وار تر از هرروز ای گوهر وجودم به دیدنت می ایم
تا مرا دریابی،،،،که عاشقت هستم و وفادارت،
تورا از میان کمیاب ترین،گرانبها ترین،زیبا ترین و.....جستجو نموده ام
برایم عزیز ترین عزیز هستی،دوستت دارم محبوب من
روح و وجودم،هیچ گاه نمیخواهم حتی لحضه ای تورا غمگین یا خسته و افسرده
بنگرم،چون وجودم از وجود تو نشاط میگیرد،تو نیمه وجود منی
بی تو هیچم،مرا دریاب ای همه زندگیم،من تورا میستایم
برایت میخندم تا تو هم بخندی
برایت میگویم تا تو زیباترین و رنگین تر برایم بگویی
مرا همسفرت کن ،باشد تا در کنارت ارام گیرم
قلب من ،احساس من،نیاز من،هستی من،تورا میستایم
انسان که شایسته ات هست.تو را میفهمم انسان که دوستم بداری
تورا میخوانم ان دم که مرا بخوانی،
تو مهتاب اسمان ارزو هایم هستی
معشوق من،مجنون من،مهربان من،نفس من،زندگی من،بهار من،هستی من
دوستت دارم.
پسر تنهاي شب
|
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 8:38  توسط shahoo
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

دیوانه ی عشق
پسر تنهای شب
.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 7:25  توسط shahoo
|
|
|
|
کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست
راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟
اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!
گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟
يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:
عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....
راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟ می خوانی مگر نه؟؟؟
پس تو هم مانند من عاشقی.....
نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!
آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟.......
نه.........مگر نه؟؟؟
ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......
مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند
ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟
آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟
پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟
دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟
نه ؟ ؟ ؟ آخر چرا؟ ؟ ؟
آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟
دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر
آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم
نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!! 
پسر تنهاي شب |
|
| |
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 21:44  توسط shahoo
|
|
|
|
از خود گذشتم تا که تو از پيچ وخمها بگذري لب بستم از گلايه تو از سر غمها بگذري گوشه گرفتم تا که تو با دنيا دم ساز بشي پايان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشي درد من بودي وهمدرد نبودي راهه من بودي و همراه نبودي غم من بودي تو غمخوار نبودي عشق من بودي وفادار نبودي اشک شدم در پشت برکه غصه ها پنهون شدم
   
هر چه گشتم در اين شهر نبود اهل دلي كه بداند غم دلتنگي و تنهائي من
   
پسر تنهاي شب |
|
| |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 10:4  توسط shahoo
|
پس بشنو حرف دلم را كه من تحمل ميكنم تا به زندگي ام برسم اين من هستم كه روزي به تو لبخندي نفرت انگيز خواهم زد و خواهم گفت كه به عشقم رسيدم خداوندا اميدم را از من نگير كه تنها او را عاشقانه ميپرستم اي عشق شكنجه هايت را تحمل ميكنم فقط به خاطر اينكه دوستش دارم محال است كه از تو بگذرم 
می گريزی ز من و
در طلبت
باز هم
کوشش
باطل دارم 
shaho_lover
|
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 7:40  توسط shahoo
|

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم




كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي
كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كردم




تا که بوديم نبود کسی کشت مارا غم بی همنفسی
تا که رفتيم همه يار شدند خفتيم و همه بيدار شدند
پسر تنهاي شب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 8:15  توسط shahoo
|
|
|
|
آخر اي محبوب زيبا بعد از اين دير آشنائي آمدي خواندي برايم قصه ي تلخ جدايي مانده ام سر در گريبان بي تو در شبهاي غمگين بي تو باشد همدم من ياد پيمان هاي ديرين آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سينه افسرد
  
اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده شي ، گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب كني ، گذاشتم جونم كه اگه رفتي منم برم . 
  
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا انست كه نامت را هميشه زير لب دارم
پسر تنهاي شب  |
| |
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 8:10  توسط shahoo
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
   
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
shaho_lover
|
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 9:0  توسط shahoo
|
بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود
*********************************
از طرف عاشق تنها
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:57  توسط shahoo
|
برای او
که آرزو می کردم خواننده شعرم باشد
"راستی شعرم را می خواند؟"
نازنین
وای، باران؛ باران؛
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!
در میان من و تو فاصله ها ست.
گاه می اندیشم،
-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری.
دستهای تو توانائی آن را دارد؛
-که مرا، زندگانی بخشد.
وتو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
آه می بینم،می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
آرزومی کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
- کاشکی شعر مرا می خواندی!-
وقتی تو نیستی، خورشید تابناک،
شاید دگر درخشش خود را،
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد. و هر گیاه،
از رویش نباتی خود، بیگانه می شود.
افسوس!
آیا چه کسی تو را،
از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
ای مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
ای قامت بلند مقدس،تندیس جاودان،
ای مرمرسپید،
ای قامت بلند ای از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسی پاکبازتر
ای آفتاب تابان
از نور آفتاب بسی دلنوازتر
ای پاک تراز برفهای قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد می کنی.
وبا نوازشت،این خشکزار خاطره ام را،
آباد می کنی.
ای مرمر بلند سپید،ای پاکی مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زین سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
ای آفریده من،با واژه های ناب
در معبد خیالی خود ساختم تو را.
اما،ای آفریده من!
-نه، ای خود تو آفریده مرا،
-اینک،
با من چه می کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!!
ای بلند اندام،سیاه جامه به تن،دلبر دلیر، آن شیر
بیا که دیده من
به جستجوی تو گر از دری شده نومید
گمان مدار که هرگز
-دری دگر زده است
در انتظار امیدم،در انتطار امید
طلوع پاک فلق را،چه وقت آیا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم دید؟؟؟!!!
تو ای گریخته از من! حصار خلوت تنهایی مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادی؟
مگر به خواب ببینم،
- شبی بدین شادی
اگر تو باز نگردی،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت:"که بر نمی گردی"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه،
همیشه بی تصویر،همیشه بی تعبیر
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
ای دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کیم ،من فقط می دانم
که تویی،شاه بیت غزل زندگیم
شعر از مرحومحمید مصدق
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:32  توسط shahoo
|
|
خدايا وحشت تنهايی ام کشت
کسی با قصه من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم، روا نيست
شبم طی شد کسی بر در نکوبيد
به بالينم چراغی کس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگی سوخت
به روی من نمی خندد اميدم
شراب زندگی در ساغرم نيست
نه شعرم می دهد تسکين به حالم
که غير از اشک غم در دفترم نيست
بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد
بيا در کلبه ام شوری برانگيز
بيا شمعی ببالينم بياويز
بيا شعری به تابوتم بياويز!
دلم در سينه کوبد سر به ديوار
که : (اين مرگ است و بر در می زند مشت!)
بيا ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهايی ام کشت.
   
نياز بود و من بودم
نياز رفت،من ماندم
   
پسر تنهاي شب |
|
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:7  توسط shahoo
|
|
به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام
عشق تو بر دل من بار گرانيست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام
آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی
مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام
دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام
اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد
حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام
شبم را که دزديند
فهميدم
عاقبت روزی
ترا از من می گيرند
وتنها برای من
قصه کوتاهی از شب می ماند و
يک عمر منتظر حادثه نيا مدنت
shahoo lover |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 15:30  توسط shahoo
|
این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه
این روزا آدما کمند, پشت نقاب پنجره
کمتر می بینی کسی رو که تا ابد منتظره




چه چيزي انتظار مرا مي کشد 
تنبيه ؟! نگاه هاي خشمگين ؟!
چقدر بايد تاوان دهم
يک روز ؟ يک هفته ؟ يک ماه ؟ يک سال ؟
... يا يک عمر ؟
نمي دانم
نه
اصلا به حساب و کتابش نمي ارزد
مي بوسم اش
و فرار مي کنم ...



پسر تنهای شب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 0:28  توسط shahoo
|
منتظر
در كنارت خواهم ماند
ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم روي پلي
فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي
اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم اما در
پايي هم بر روي زمين نيست حتي جاي
نيز به گوش نمي رسد و صدايي
در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد
آشنايي هم وجود دارد ؟ آيا
چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود
آشفته است همه چيز
و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد
نيست كه در جستجوي من باشد ؟ آيا كسي
خود به خانه ببرد ؟ تا مرا با
نمناكي است چه شب سرد
تلاش براي درك اين زندگي ام و من در
آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟
مكاني تازه ببري ؟ تا مرا به
دانم تو كه هستي من نمي
هستي در كنارت خواهم ماند اما هر كه
چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟
شايد من عقل خود را از دست داده ام
نمناكي است چه شب سرد
تلاش براي درك اين زندگي ام و من در
آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري؟
من نمي دانم ، نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 0:26  توسط shahoo
|
|
پشت يک ديوار غمگين و بلند
عاشقي سر گشته در چنگال بند
پشت اين فريادِ برق آساي دور
جاده اي بي انتها و بي عبور
دفتري از جنس ديوار ست و خشت
قصه اي از قصه هايِ سرنوشت
عشق و عاشق هر دو بر بالاي دار
نغمه هايِ تلخ و ناله بي شمار
چون زمستاني که در شوق بهار
ميزند بر هر دلي صد دانه خار
دل تمناي صوت اسمت ميکند
جان تمناي جانان ميکند
بيقرار و بيقرار
بيقرار و پر ز شوق
تلخ تر از زهر در انتظارجان ميکنم
جرعه اي از زهر تلخ هجرتت را نوش ميکنم
درد جان کاهيست دردِ انتظار
کوه را زير پا خرد ميکند انتظار
بیا تا هنوز ته مانده ای مانده از ماندنم
|
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 6:46  توسط shahoo
|
وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن.
اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم.
اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن.
اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه.
به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره.
هنوزم اين افکار داره ديوونم ميکنه.وقتی اين قضيه هم که دوستم نداری ....وای
داد از اين همه تنهايی.بازم ميگم حکايت من به کسی می مونه که با چنگ و دندون می خواد توی طوفان شن چادر پاره ای که تنها سر پناهشه رو حفظ کنه ولي...
باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که ديوونتم که دوست دارم که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم.
ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه.
ديروز خيلی برات دعا کردم .خواستم تا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی.
ياد تو هميشه همراه منه....ولی تو از من فراری.
تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 18:30  توسط shahoo
|
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری 
روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو
تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره
نور یک ستاره شب جای مهتاب و میگیره
دوستدارتان شاهو
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:21  توسط shahoo
|
ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام
دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمي زاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو
بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني
براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود
ببين چي ساختي از من
شاهو
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 5:53  توسط shahoo
|